وبگاه شخصی محمد مافی بالانی

مجموع متن های زیبا و آموزنده

وبگاه شخصی محمد مافی بالانی

مجموع متن های زیبا و آموزنده

آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۷، ۱۵:۳۰ - فربانو ...
    همچنین
  • ۳۰ فروردين ۹۶، ۲۲:۴۷ - کلاه ماه تولد
    با تشکر
  • ۱۱ آذر ۹۵، ۱۶:۰۲ - امیر لیلاز مهرآبادی
    زیباست
پیوندها

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

یا ایها الغریب


یک اربعین گذشته و زینب رسیده است
بالای تربتی که خودش آرمیده است

یا ایها الغریب سلام ای برادرم
ای یوسفی که گرگ تنت را دریده است

از شهر شام کینه رسیده مسافرت
پس حق بده به او که چنین قد خمیده است

احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است
در کربلا نسیم مدینه وزیده است

این گل بنفشه های تن و چهره ی کبود
دارد گواه ، زینبتان داغدیده است

توطعم خیزران و سنگ ها خواهرت ...
...طعم فراق و غربت و غم را چشیده است

آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه
با آه می رود سکینه و خجلت کشیده است

این دختر شماست که خواستند کنیزی اش...
لکنت گرفته است و صدایش بریده است

نیزه نشین شد حضرت سقا و اهلبیت
زخم زبان زهر کس و ناکس شنیده است

گفتی رقیه ..... گفت نمی آیم عمه جان !
در شام ماند و شهر جدید آفریده است
یاسر مسافر

فرا رسیدن  اربعین حسینی را به ساحت امام زمان (عج) و به تمام شما شیعیان وعزاداران عزیزتسلیت می گوییم.


  • ۰
  • ۰
خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند
و رفتنش چیزی از آن کم...!
حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد.
باید که جای پایش در این دنیا بماند.
آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود.
نیامده ایم تا جمع کنیم، آمده ایم تا ببخشیم، آمده ایم تا عشق را ؛
ایمان را ، دوستی را
با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم
آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم
که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس! بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت.
ماآمده ایم در این دنیا تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم...
پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم...
  • ۰
  • ۰
امیرالمؤمنین علی (ع )می فرمایند

خاندانت را گرامی بدار که آنان، بال و پر تواند که با آنها پرواز می کنی...

کنزالعمال



  • ۰
  • ۰
فرزندم:

روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...ودر کارها یم غیر منطقی!!

در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی.

هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛

هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛

پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم.
اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛

مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم.

اگر دیگر نسل شما را نمی فهمم به من نخند، ولی تو گوش و چشم من ؛ برای آنچه نمی فهمم باش.

من بودم که ادب را به تو آموختم.

من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبه رو شوی.پس چگونه امروز به من می گویی چه کنم و چه نکنم.؟؟؟!!!

از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت با تو خسته نشو ، چون خوشبختی من اکنون این است که باتو باشم.تو اکنون تمام زندگی من هستی.

من همچنان می دانم که چه میخواهم، فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.

هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمی کند، با من مهربان باش.

اکنون که پیرم از گرفتن دستم هنگام راه رفتن خجالت نکش؛ که در کودکی ات که ناتوان بودی من دست تو را می گرفتم.

من دیگر مثل تو جوان نیستم و به سادگی، مرگ در انتظار من است.

در کنار من باش و مرا تنها نگذار.

هنگامی که از خطای من چیزی به یاد آوردی بدان که من جز مصلحت تو چیزی نمی خواستم.

خطا های مرا ببخش تا خدا تو را بیامرزد.

هنوز هم خنده و بازی های تو مرا خوشحال میکند.

مرا از همصحبتی خودت محروم نکن.

هنگام تولدت با تو بودم ؛ پس هنگام مرگم با من باش.