وبگاه شخصی محمد مافی بالانی

مجموع متن های زیبا و آموزنده

وبگاه شخصی محمد مافی بالانی

مجموع متن های زیبا و آموزنده

آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۷، ۱۵:۳۰ - فربانو ...
    همچنین
  • ۳۰ فروردين ۹۶، ۲۲:۴۷ - کلاه ماه تولد
    با تشکر
  • ۱۱ آذر ۹۵، ۱۶:۰۲ - امیر لیلاز مهرآبادی
    زیباست
پیوندها

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

انسانها

انسانها؛ در دو صورت چهره ی واقعی خودشان را نشان میدهند:
اول آنکه بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند
یا اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند . . .
  • ۰
  • ۰

بهترین تحفه ها

1 _ بهترین تحفه برای پدر عزت است.

2_ بهترین تحفه برای مادر احترام است.

3_ بهترین تحفه برای استاد احوال پرسی است.

4_ بهترین تحفه برای فرزند مهربانی است.

5 _ بهترین تحفه برای زن محبت است.

6_ بهترین تحفه برای طفل تربیت است.

7_ بهترین تحفه برای دوست وفا است.

8_ بهترین تحفه برای جامعه خدمت است.

9 _ بهترین تحفه برای همسایه همدردی است.


10_ بهترین تحفه برای مرده دعا است.


11_ بهترین تحفه برای آخرت نیکی است.



پس همیشه با بهترین ها انس بگیرید،

بهترینها را برایتان ازدرگاه ایزد خواستارم


  • ۰
  • ۰

"مهربان"بودن مهمترین قسمت"انسان"بودن است.این"دل"انسان است که او را"سعادتمند"و"ثروتمند"می کند.انسان با آنچه که"هست"ثروتمند است،نه با آنچه که دارد."آرامش"سهم کسانی است که"بی منت"میبخشند."بی کینه"می خندند.ودرنهایت با"سخاوت"محبتشان را اکرام می کنند.

آرامش سهم هر روزتان باد.

(روز خوبی داشته باشید)

  • ۰
  • ۰


روزی جوانی قصد نمود که دوستان خود را امتحان کند که ببیند ایا این دوستان' دوستان واقعی او هستند یا نه ۰این جوان رفت در خانه ولباس های کهنه و مندرسی پوشید ودر ان هنگام هم تغییر چهری داد وخود را مانند پیری سال خرده نمود و رفت در میان دوستانش ودر ان هنگام یک از انها پرسید تو کیستی ? وانجا چه میکنی

گفت من یک پیرمردی سال خرده هستم 

که از شما سه جوان برومند کمک می طلب;م یکی از ان سه نفر لب به سخن گشود و گفت ای پیر مرد این لباس های کثیف ومندرس چیست که برتن کردی؟ پیر مرد گفت ای جوان چرا بامن این گونه سخن میگویی ! مگر تو ادب نیاموختی که با پیر مردی همچون من اینگو سخن میگوی به راستی روزی من هم مثل تو جوانی برومند بودم و هم دارای سلامتی و هم دارای مال فراوان بودم

 و احترامی نزد مردم شهر داشتم اما ناگهان همه این هارا از دست دادم وبه جز تباهی شکست چیز دیگری نصیبم نه شد! انگاه یکی دیگر از ان سه نفر پرسید? چگونه شد این ها را از دست دادی پیر مرد گفت می خواهید راز این شکست را برایتان بگویم هرسه نفر گفتد اری برایمان بگو 

گفت همیشه این سه چیز در من بود و مرا در اخر به اینجا کشاند که میبیند

 1. خودبین بودنم

2.غرور و تکبر داشتنم 

3. وبا دوستان جاهل معاشات داشتنم

 و این راز تباهی و شکست من شد و در ان هنگام نفر سومین لب به سخن گشود و گفت ای دوستان. من تا امروز با شما بودم اما باسخنان حکمت امیز و تاثیر گذار این پیر مرد راه خود را از شما جدامیکنم

وانگاه ان جوان که خودش را شبیه پیر مردی سال خرده نمود بود'

لب به سخن گشود و گفت من برای سنجیدن شماخودم راشبیه به پیرمردی سالخرده نموده بودم تا شما را بیازمایم و بدانم دوست واقعی من در بین شما چه کسی است 

با این کار دوست واقعی خودرا هر چه بیشتر بشناسم وحال دریافتم 

سومین نفر از شما او دوست واقعی من بوده است که مرا بی ان که به ظاهر من توجه کند به سخن من توجه داشته وانگاه بود که خودش را و راهش را از شما جدا نمود۰

اری به راستی که این دوست (دوست واقعی من) است


از این داستان نتیجه می گیریم

 

درانتخاب دوست هر چه بیشتر دقت کنیم


 و یاد مان باشد کسی را از روی ظاهرش قضاوت نکنیم. 

 

 

نویسنده : محمد مافی بالانی